دل نوشته ها

روز هشتم

نمیدونم شمایی که داری این مطلب رو میخونی تا حالا عاشق کسی شدی که دوستتون نداره ؟

کسی که میخوای کنارش باشی اما اون نمیخواد کنارت باشه

کسی که وقتی پیش اون هستی احساس خوشبختی میکنی ولی اون وقتی کنار تو هست حتی ذره ایی احساس نمیکنه خوشبخته

کسی که هر لحظه و هر ثانیه باهاش حرف میزنی جلو اینه ،حین راه رفتن ،بیدار شدن اما اون حتی لحظه ایی هم بهت فکر نمیکنه

کسی که میخوای تا اخر عمرت باهاش باشی اما اون نمیخوادت

نمیدونم تا حالا برای شما هم پیش اومده کسی رو که از ته قلبتون دوست داشته باشیدو خودش بهتون بگه برو!!!!!

برای من پیش اومده اما امیدوارم برای هیچ کس دیگه پیش نیاد اون چیزی که برای من پیش اومده 

امیدوارم هیچ بخت برگشته ی با احساسی مثل من اینقدر توی تنهایی خودش زجه نزنه و درد نکشه اونم در حالی که همه ی اطرافیانش یه همدم دارن و منتظرن ببین تو چیکار میکنی با این همه تنهایی!

راستش امشب که دارم این مطلب رو مینویسم حالم هیچ خوب نیست 

و در واقع چشمام خیس اشکه .

سوال هر روزم از خودم اینه که ینی من ایقدر بدم که نتونست کنار من باشه یا اینکه شاید اگه قدم بلند تر بود منو دوست داشت ....

هعییی روزگار😔

😔😔😔💔💔💔


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ آبان ۹۶ ، ۰۰:۴۵
سکوت ....

بهله و در اولین روز چهله ی ترک گناه با وجود اینکه سعی کردیم حالا به قول خودمون کلی دعا بخونیمو از این حرفا ما چن تا هم اتاقی با چن تا دیگه بحثمون شد که خداروشکر بخیر گذشت .

امیدوارم خداوند مهربان در تمام لحظات یار همگی ما باشه.

بیشتر از این براتون نمیتونم بنویسم صبح باید برم بیمارستان .😶

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۶ ، ۰۰:۵۸
سکوت ....

و بی شب بخیر تو هیچ شبی بخیر نمیشود.

انجا که اشکهای شبانه ام دست هایت را انتظار می کشد...

معشوقه ی شب های تنهایی من دلم برای نگاهت تنگ شده کجایی که ببینی انکس که چشمانش هر دم چشم انتظار تو بود دیگر تاب گریستن ندارد....

ای کاش خدا هدیه ی بهار امسال مرا در پاییز بدهد و ان هدیه تو باشی 😔😔😔

امضا:سکوت 😔

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ مهر ۹۶ ، ۱۷:۴۷
سکوت ....

می روم ،می ایم 

چای میخورم ....در حیاط دانشگاه قدم میزنم......

کتاب میخوانم .....

با خودم صحبت میکنم...اشک از گونه های خودم پاک میکنم .

مثل پرنده ایی زندانی در قفس قلبم به دیوار سینه ام میکوبد و ارامش میکنم یک قرص میخورم و او این بار اهسته ترمی کوبد.

رفقایم را که با معشوقه هایشان میبینم بغض میکنم .....بغضم را قورت می دهم و میخندم 

اه تنهایی عجب بازیگری از این دخترک نازک نارنجی ساخت....

انجا که مادرم از من می پرسید 

خوبی؟

اشک از گونه هایم پاک میکنم و می گویم عالی.....


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۲۸
سکوت ....

به جرات بگم اینجا رو بیشتر از هر فضای مجازی دوست دارم چون بهم جرات میده خودم باشم احساسات واقعیمو بنویسم میدونم شاید خیلی از شما دنبال کنندگان وبلاگ من از متنایی که من مینویسم شاید زیاد لذت نبرید اما من خوشحالم که اینجا هست تا خودم رو تخلیه کنم....

امشب شبی هست که واقعا دلم میخواد بمیرم خیلی چیزا داره از درون منو داغون میکنه احساس میکنم قفسه ی سینم مثل اتشفشانی شده که میخواد منفجر شه دلم میخواد فریاد بزنم دلم میخواد بمیرم دلم میخواست برم پیش خدا و بهش بگم دنیای بدی بود این دنیا.....

خیلی از سامان ناراحتم و اونم از من ناراحته ....

کاش میشد بمیرم تا همه از من راحت شن مامانم از این سکوت سنگینم راحت شه ،سامان از وجود من تو کلاس، امین از اینکه منو میخواد و من نمیخوامش .....

مرگ من همه چیزو تموم میکنه واقعا احساس میکنم بمیرم خیلی بهتره چون فواید مرگم بیشتر از زندگیم هست حتی حس میکنم مرگم برای مادرم هم بهتر از زندگیم هست این که من راحت بمیرم خیلی بهتره تا زنده بمونم و جون بکنم .

کاش میشد فقط مرد.....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۵ ، ۲۲:۵۹
سکوت ....

با وجود اینکه هنوز تابستون تموم نشده اما احساس می کنم عجیب بوی پاییز میاد بوی خاطرات تلخی که با شیرینی همراه بود.

طعم تلخی بیماری پارسالم درست مثل امروز که حالم خوب نیست که با طعم شیرین بودن سامان همراه بود.

هعیییییی.... عجب روزگاری.....قطعا شما دنبال کننده های قدیمی وبلاگ من داستان بیماری و عشق منو می دونید.....که اونارو برای سامان اینجا نوشتم تا بخونه ولی بعد همشو پاک کردم به این خاطر که خاطراتش رو باید از بین می بردم تا بتونم فراموشش کنم.

سال گذشته برای من یک سال سراسر تلخ بود هنوزم وقتی به یاد دوران بیماریم میفتم بغضم میترکه و گریه می کنم ......های های گریه می کنم .تنها خاطره ی شیرین من از اون سال بودن سامان بود که اونم سرانجام خیلی تلخی داشت به این دلیل که منو تنها گذاشت و رفت منم ناچار شدم فراموشش کنم ......

اتفاقات تلخ پاییز پارسال منو از پاییز می ترسونه شایدم به خاطر همین بازم حالم بده ......نمی دونم.....

کاش هیچ وقت پاییز نمیومد.....از پاییز بیزام ......الان که دارم براتون این نوشته هارو می نویسم اینقدر ناراحتم که اشک داره گلوله گلوله از چشمام میاد امروز خیلی حالم بد بود و از استادمون اجازه گرفتم و نه صبح از بیمارستان برگشتم....

کاش خونمون بودم ......دوباره بهونه گیریا ی پارسال من شروع شده می خوام برگردم شیراز به شهری که دوسش دارم.....می خوام برگردم خونه.....خدایا .......

دیشب شعر خواهر ناتنی رو دانلود کردم مثل این بود که کسی همه ی پاییز گذشته رو برام مرور می کرد.

قبل پاییز تو غایب بودی 

بعد پاییز تو غایب بودی 

همه جا کافه نشینی کردم ان ور میز تو غایب بودی

........

راستی امروز یکی از بهترین دوستای دوران ابتداییم که سر یه موضوع بچگانه باهم قهر کرده بودیم بهم پیام داد اونم بعد یازده سال.....

واین بهترین خاطره ی این روز بد منه😭😭😭

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۵۷
سکوت ....

بازم من اووووومدمممم.....

سلام می کنم به همه ی شما دوستای عزیزززززم .

یه چند مدت نبودم اما سعی می کنم بیشتر بیام وبلاگ.

فردا قراره برای اولین بار برم اتاق عمل البته نگران نباشید خودم عمل ندارم به عنوان دانشجوی کارشناسی بی هوشی دارم می رم انشالله میام و براتون از تجربه های جدیدم می نویسم.

همتون رو دوست دارم.......

سک😉وت

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۲۲
سکوت ....

امروز که داشتم دفترچه زندگیمو بررسی می کردم به این فک می کردم که ای کاش می شد گاهی به گذشته برگشت و بعضی اشتباهات رو انجام نداد بعضی اشتباهات رو انجام نداد چون انجام بعضی  اشتباه ها اشتباه های دیگه ایی به وجود میاره.

و مهم ترین نکته ایی که امروز از ته قلبم بش رسیدم همین ایه ایی بود که هممون بارها خوندیمش ولی ادم بعضی جاها خودش به بعضی چیزا می رسه و من امروز واقعا به این رسیدم که هرکس به ریسمان الهی چنگ بزنه  

راه واقعی و بدون خطری پیدا کرده ،چون توی زندگی خودم هرجا به حرف خدا گوش دادم موفق شدم و هرجایی که ندادم به بی راهه رفتم رفتن من به بی راهه تنها برای خودم بد تموم شد و این جا بود که فهمیدم خدا هرچی گفته از سر عشق گفته انقدر عاشقم بوده که نمی خواسته منوناراحت ببینه اما امان از این طبع سرکش انسانی ........

من با تمام ادعایی که دارم اعتراف می کنم خیلیم برای خدا بنده ی خوبی نبودم اصلا اونجوری که می بایست بودم نبودم ولی خوب چه می شه کرد خدا خودش می دونه ادم توی دل طوفان همون ادم معمولی همیشه نیست ادم تو بعضی از شرایط زندگی واقعا به تنگ میاد وحتی ممکنه به حکمت و قدرت و وجود خدا هم شک کنه و از خودش بپرسه ایا خدایی هست؟؟؟؟

این سوالی بود که من مدت ها از خودم می پرسیدم و یک جایی توی زندگیم به این پی بردم که خدا جایی در درون من وجود داره همون تکه ایی از خودش که توی وجودم قرار داده پس کافیه کمی به درون خودمون فرو بریم تا اون نقطه رو پیداش کنیم .و پرورشش بدیم نقطه ایی که ماورای خیال و توصیف هست چیزی که هرکس باید خودش پیداش کنه.

الان که این جا نشستم خیلی به خاطر گناها و بی راهه هایی که توی گذشته رفتم ناراحتم فقط از ته قلبم می خوام خدا توی این ماه عزیز منو از ته قلبش ببخشه و کمکم کنه که دیگه هیچ وقت تحت هیچ شرایطی به بی راهه نرم و دستش رو ول نکنم .

خدایا خدای عزیزم ازت با تمام وجودم خواهش می کنم تمام گناههان منو ببخشی و بدونی که انسان بودن خیلی سخته .

به قول حافظ می گه به حرص ار شربتی خوردم مگیر از من که بد کردم بیابان بودو تابستان و اب سردو استثقا .

خدایا به حرمت این ماه مبارک که ماه مهمونی خودت هست حالا که همه ی بنده های خوبتو حمایت می کنی صدقه سری اونا یه نگاهی هم به ما بنده های بدو خطاکارت بنداز به قول اون فیلمه که می گفت خدا که وفقط خدای ادمای خوب نیست خدا ،خدای ادمای بدم هست خود خدا خیلی کریمو و مشتی هست ،ای کاش ای کاش بیشتر میشناختمت خدا جونم این که نمی تونم ببینمت و صداتو بشنوم خیلی سخته  شاید به خاطر همینم هست که بعضی وقتا یادم می ره هستی یا بعضی وقتا فراموشت میکنم .

خدایا من چن تا خواسته ی کوچولو دارم که خودت میدونی چین ازت خواهش می کنم توی فرصت مناسب خودت همه چیزو روبه راه کن و لی قبل از اون ازت خواهش می کنم منو ببخشی منو ببخشی و منو جز اون دسته افرادی قرار بدی که توی اخرت ازشون راضی هستی .

کمکم کن توی این ماه مبارک ادم دیگه ایی بشم حالا که درای رحمتتو باز کردی منم به خونه ی مهرخودت و لطف و کرم و ببخششت راه بده.

به امید خودت .......

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۹۵ ، ۱۴:۴۱
سکوت ....

دلم می خواهد یک شب وقتی همه خوابند کوله بار تنهاییم را بردارم و مثل شازده کوچولوی قصه ی کودکیم به سیارکی دیگر سفر کنم.


سیارکی کوچک در آن سوی کهکشان جایی که حتی آسمانش هم فرسنگ ها از زمین فاصله داشته باشد.


زمین جای قشنگی برای زندگی نبود ،زمینی پر از ادم های زمینی و ارزوهای اسمانی جای خوبی برای زیستن نیست باید به کهکشانی دیگر رفت باید این حجم اندوه و ازردگی را در این سیاره ی سنگی به خاک سپرد و رفت ...


باید همه چیز را رها کرد ....خانه را ....خانواده را.....حتی مادرم را....باید ارزوهایم را رها کنم ..... باید همه چیز را رها کرد و رها شد.


از میان تمام چیز های زمینی شاید فقط همین جسم خاکیم را با خود ببرم و نخ و سوزنی نادیدنی تا با ان قلب زخم خورده ام را ترمیم کنم.

باید خانه ایی در ان سوی کهکشان ها ساخت یک خانه ی چوبی جایی که پنجره اش رو به طلوع و غروب خورشید گشوده شود جایی که بتوان هر صبح موهای طلایی خورشید را نوازش کرد،شاید ان سیارک جایی در ان سوی خورشید باشد و شاید هم نه شاید انجا سردو یخ بندان و شب باشد ان وقت خانه را جوری بنا خواهم کرد که هنگام خواب نور ستارگان دنباله دار و شهاب سنگ ها نوازشگر چشمانم باشد.

باید تکنولوژی را رها کرد....دلم ساده زیستی می خواهد....دلم از تمام این دنیا....فقط جایی برای زیستن می خواهد....اری زیستن ....نه روزانه مردن ونام این مردگی را زیستن نهادن.

دلم دنیایی بی دروغ دلم دنیایی بی نیرگ دلم ادم هایی اسمانی می خواهد که روی زمین نایابند.

دلم می خواهد دلم را برای همیشه با خودم از این دنیا ببرم و برای همیشه بروم وقتی همه در خوابند.

....

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۵ ، ۲۳:۳۴
سکوت ....

دوستای وبلاگی گلم 

خیلی دلم گرفته اینقدر که اصلا نمیتونم بیانش کنم .

هرکدوم برام یه متن بنویسید....

ممنون عزیزان

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۵ ، ۲۲:۵۶
سکوت ....